X
تبلیغات
من و وبلاگم

من و وبلاگم

هر چی خواستم

تست هوش

چهار تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی

آماده ای؟

سوأل اول :


فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید
حالا نفر چندم هستید؟

سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

سوال چهارم:

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟

 

 

پاسخ سوال اول:


اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

پاسخ سوال دوم:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید.
بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر
عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

پاسخ سوال سوم:

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

پاسخ سوال چهرم:

Nunu؟

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

اگه خوشت اومد یه نظر بده


+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 14:37 توسط صدف |


چند راه واسه ضایع کردن پسرا..........

1.وقتی داخل تاکسی هستی یه اقایی کنار دستتون نشسته البته یکی دو نفر دیگه هم تو تاکسی هستنا( یه مرتبه رو کن به اقا پسر با اعتماد به نفس کامل بگو بی ادب مگه خودت خواهر مادر نداری اقا بزنین کنار می خوام پیاده شم خب صد البته که راننده شما رو پیاده نمی کنه با یه اوردنگی پسرو میندازه بیرون اونم پولشو میگیره نصف راه پیاده میشه )
2.دومین روش ضایع کردن پسرا:وقتی تو کلاس نشستی و چند نفر از هم کلاسیات هم هستن رو کن به طرف اون پسریی که از همه ساکتره برو بگوو مگه خجالت نمی کشی چرا هی چشمک میزنی من نامزد دارم واقعا که ...از کلاس بزن بیرون دیگه اون اقا هر چی به همه توضیح بده که من چیزی نگفتم هیشکی باورش نمیشه.
3. فکر کن تو پارکی میبینی که یه اقا پسر داره با دوست دخترش گل میگه و گل می شنوه برو طرفش بگووو خجالت خوب چیزیه شماره میدی انوقت با یکی دیگه میشنی صد درد صد پسره دعواتون می کنه میگه برو خانوم اشتباه گرفتی یه کاغذ سفید از تو کیفت بردار بنداز جلوش بگووو بیا اینم شمارت خاک بر سرت دختر خانوم همین جوری که منو سر کار گذاشت تو رو هم سر کار میزاره فکر می کنید چی میشه .
4.فکر کن تو خیابون باشی پولت برای مانتو مارک دارت نرسه بهترین روش برو توخیابون به پسری که یکم لباسش خوبه بگوو دزد اهای دزد کم نیارنیا همین جور بگووو دزد پسره میگه برو خانوم یعنی چی دزد کیه ؟ بگوو اهای مردم این کیفمو زد بهش بگوو ازت شکایت می کنم غیر ممکنه چند نفر نریزن سرش و چند تا اسکناس خوشگل گیرتون نیاددد البته کار بدیه هااااا نکنین .
5.وقتی یه روز تو دانشگاه سر جلسه امتحان هستی می خوای یکی رو شوت کنی بیرون از جلسه وخلاصه یه ترم بیفته وکلا ضایع شه جلو همه یه مرتبه بلند شو و به ناظر بگو می خوام جامو عوض کنم ناظر هم میگه خب سر جات بشین خوبه اما شما چی می گی؟ با لحنی کاملا جدی میگی که من اینجا نمی مونم این اقا به من میگه تقلب برسون خب چکار کنم دوست ندارم کنار همچین ادمی بشینم که ای دم گوشم ویز ویز می کنه خب چی میشه هیچی دیگه استاددد شوتش می کنه بیرون.
6.اگه دیدین داره باهاتون خیلی خیلی گرم حرف میزنه یهو پاشین و اونجا رو ترک کنید و اصلاَ بهش نگاه نکنید .
7.پشت چراغ قرمز راننده عقبی اگه یه پسر بود بعد از سبز شدن تا 5 دقیقه توقف کنید.
8.در جمعی که یه عده پسر دارن فوتبال میبینند ، در لحظه حساس تلویزیون رو خاموش کنید.
9.اگه یه پسر ازتون ساعت پرسید به ساعت نگاه کنید و بگین عجله کن قرارات دیر شده !
10.به پسر مورد نظر یه هدیه بدین ، بعد بگین اشتباه شده این مال اون یکیه !
11.اگه سر جلسه امتحان پسری از شما تقلب خواست جواب سوال اشتباه بدین.
12.اگه سر کلاس یه پسری اصرار داشت که امتحان کنسل بشه شما مصر باشین که امتحان برگزار بشه
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 13:9 توسط صدف |


ای کاش................

 

کاش تو دنیا عوض اینکه بیان اون قانونای مزخرفو بزارن که جوونا به

خاطر هیجان داشتن سرزنش بشن این قانونا رو میزاشتن تا اون موقع

هیچ کس مجبور نبود واسه تخلیه کردن خودش قانون شکنی کنه

 

۱-مسخره کردن دیگران ممنوع.

 

2-غیبت کردن حتی اگر حقیقت باشد ممنوع.

 

3-تهمت زدن به دیگران ممنوع.

 

4-دروغ گفتن حتی به شوخی ممنوع.

 

5-بد زبانی ممنوع.

 

6-اسراف کردن در هر زمینه ای ممنوع.

 

7-سخن چینی ممنوع.

 

8-نیش و کنایه زدن ممنوع.

 

9-فحش دادن حتی به کافر و شیطان ممنوع.

 

10-ایجاد نا امیدی در خود و دیگران نسبت به توبه کردن و رحمت خدا

ممنوع.

 

11-سبک شمردن گناه ممنوع.

 

12-بد حجابی ممنوع.

 

13-منت گذاشتن ممنوع.

 

14-سوء ظن نسبت به اطرافیان ممنوع.

 

15-خیانت در امانت ممنوع.

 

16-ملامت کردن دیگران در جمع و زیادی ملامت ممنوع.

 

17-بد اخلاقی به ویژه در منزل ممنوع.

 

18-لقمه حرام ممنوع.

 

19-نگاه حرام ممنوع.

 

20-انتقام گرفتن ممنوع.

 

21-قهر کردن ممنوع.

 

22-تکبر در بیشتر شرایط ممنوع.

 

23-فاش کردن راز دیگران ممنوع.

 

24-بی حرمتی کردن به بزرگترها و پیرها ممنوع.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1392 ساعت 14:57 توسط صدف |


حرف های نگفته.............

کاش خداوند سه چیز را نیافریده بود:

عشق و غرور و دروغ

زیرا اگر عشق نبود انسان به خاطر غرورش دروغ نمیگفت...

............

 

دوستی چیست؟

شاید شمعی است که هر دم میسوزد و شاید عشقی است که هردم می جوشد و شاید ترانه ایست که آوازه اش در دلها جاری است

ولیکن هر چه هست   زیباست...

 

 

 

 

.................. 

عزیزم...

نمیدانم چه بنویسم چرا که میخواهم بهترین کلامها را نثارت کنم اما واضح میگویم احساس واقعی من در کلام نمیگنجد

پس ساده می گویم :

 ای بهترینم دوستت دارم...

.................

 

من تموم زندگیمو پای عشق تو گذاشتم

خرج احساس تو کردم هر چی داشتم و نداشتم

واسه آبی نگاهت دلمو زدم به دریا

سیب ممنوعه رو چیدم مثل آدم واسه حوا

بین خطهای رو دستت خط زندگیمو دیدم

روی بوم کهنه ی دل طرح چشماتو کشیدم

 

.............

 

غم دل

اگر خواهی غم دل با تو گویم جایی نمی یابم

اگر پیدا شود جایی تو را تنها نمی یابم

اگر یابم تو را تنها و جایی هم شود پیدا

ز شادی دست و پا گم میکنم خود را نمی یابم

...

لبخند کم خرج ترین آرایش چهره است...

....

 

چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم کرد.

....

 

همیشه بمان ای فصل ناتمام

با من که ریشه در کودکیت دارم

با من که تنها با تو عاشقم رنگین بمان

بمان تا مرا نگویند بیهوده عاشق بودم..

......

چه بیراهه رفتیم ای دوست

از جمع راهها که به باقی رسیده است

زمان کجاست؟

دارد زمانه میبردش در ساحت نظاره ی تاریخ هستی ام

مردی که مرود به آوای بازها

شاید..شاید..

در این تباهی ها در این همیشه باقی ها

داستانی ناگفتنی بوده است

در خلوت تمامی بیراهه های من

چه بیراهه رفتیم ای دوست

تا بت عاشقانه ی خویش

وتا اولین تا اولین حکایت باقی باقی باقی باقی

.............

اشتباه کردی اعتراف نکن

اعتراف کردی التماس نکن

التماس کردی زندگی نکن...

.............

 

ای کسانی که مامور دفن من هستید وقتی که من مرحوم شدم مرا در تابوت سیاهی که تاریک تر از تاریکی هاست قرار دهید.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که هنوز چشم به راهش هستم

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بفهمند به آنچه که میخواستم نرسیدم

بر روی قبرم بوته ای از گل بکارید تا در بهاران بوی یار دهد.

بر روی قبرم صلیبی از یخ قرار دهید تا به جای مادرم گریه کند چون من طاقت گریه های مادرم را ندارم

بر روی قبرم چیزی ننویسید تا زود فراموش شوم و موهایم را پریشان بگذارید تا هممه بفهمند که دست نوازش بر سرم کشیده نشده است....

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:58 توسط صدف |


پرواز در شب...........

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیدهٔ شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست  ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:57 توسط صدف |


امشب................

شبی در پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
 
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهای ام روییده بود با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت.....
و من....
        بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم ....

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و

          بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و
            بعد از رفتنت قلب دریایی ترک برداشت و
               بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و

گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شدو
              بعد از رفتنت آسمان چشمهایش خیس باران شد و
                 بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد و
                    بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.....
کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد.....

نمیدانم چرا رفتی؟؟؟
و میدانم که هر روز برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم......


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:57 توسط صدف |


عشق...........

عشق یعنی با جهان بیگانگی
 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
  عشق یعنی سجده ها با چشم تر
   عشق یعنی سر به دار آویختن
    عشق یعنی اشک حسرت ریختن 
    عشق یعنی با جهان بیگانگی
 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر 
  عشق یعنی سجده ها با چشم تر
   عشق یعنی سر به دار آویختن
    عشق یعنی اشک حسرت ریختن 
     عشق یعنی در جهان رسوا شدن
      عشق یعنی مست و بی پروا شدن
      عشق یعنی سوختن یا ساختن
       عشق یعنی زندگی را باختن
       عشق یعنی انتظار و انتظار
        عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
         عشق یعنی دیده بر در دوختن
          عشق یعنی در فراقش سوختن
           عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
            عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
             عشق یعنی لحظه های التهاب
              عشق یعنی لحظه های ناب ناب
                عشق یعنی آب بر آذر زدن
                 عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
                  عشق یعنی معنی رنگین کمان
                عشق یعنی شاعری دل سوخته
              عشق یعنی آتشی افروخته 
             عشق یعنی با گلی گفتن سخن 
               عشق یعنی خون لاله بر چمن
                  عشق یعنی دیده بر در دوختن
                     عشق یعنی در فراقش سوختن
                      عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز
                     عشق یعنی عالمی راز و نیاز
                   عشق یعنی چون محمد پا به راه
                  عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه 
                 عشق یعنی بیستون کندن به دست
               عشق یعنی زاهد اما بُـت پرست
              عشق یعنی همچو من شیدا شدن
             عشق یعنی قطره و دریا شدن
            عشق یعنی یک شقایق غرق خون
           عشق یعنی درد و محنت در درون
          عشق یعنی یک تبلور یک سرود
         عشق یعنی یک سلام و یک درود
        عشق یعنی لایق .... شدن
       عشق یعنی با خدا همدم شدن
      عشق یعنی جام لبریز از شراب
     عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
    عشق یعنی لذت یک آرزو
   عشق یعنی یک بلای ماند گار 
 عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:56 توسط صدف |


لحظه دیدار.................

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:56 توسط صدف |


باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:55 توسط صدف |


لیلی مجنون.........

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت

                                                    
عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                          فــــارغ از جـام الـستـش کــرده بـــود

ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او

                                                    
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                         بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای

جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای

                                                  
  نشتر عشقش به جانم می زنی
                                          دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن

                                                    
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                          این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم

گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم

                                                   
 ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                          
 من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی

عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم

                                                  
  کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                           گفتم عاقل می شوی اما نــشد

سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت

                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                           دیدم امشب با مـنی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی

                                                    
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                           درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش بـــاش تا شاهت کن
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:55 توسط صدف |


بیا آخرین شاهکارت را بیبین

مجسمـه ای با چـشمانی باز

خیره به دور دست

شاید شرق،شاید غرب

مبهوت یک شکست،

مغلوب یک اتفاق

مصلوب یک عشق،

مفعول یک تاوان

خرده هایش را باد دارد می برد

و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته…

بیا آخرین شاهکارت را بیبین

مجسمه ای ساخته ای به نام «من» !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:54 توسط صدف |


این روزا آدما قیمت هر چیز رو می دونن ولی ارزش هر چیز رو نمی دونن !!

.................................... 

خدایا آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آن گونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم . . .

.................................... 

ترجیح میدهم به جای شاخه ای گل بوته ای خار باشم!
که دست هر کودک نابالغی نتواند پایان بخش زندگیم شود…

اگر قلوه سنگ های ته جوی نبود ، ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم و اگر سختیها ی زندگی نبود ، چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم

.................................... 

قبل از سپیده دم هوا از هر زمانی تاریکتر است

............................... 

بدان که در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.

.................................... 

فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند

بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد . . .

.................................... 

برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش…

شاید خوشبختی منتظر خنده ی توست…

.................................... 

همیشه رو به نور بایستید اگر می خواهید تصویر زندگیتان سیاه نیفتد !

.................................... 

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد
و او کسی نیست غیر از خدا
سخنی از “کاترین پاندر”

.................................... 

کبوتر نباش که تو دل آسمان پرواز کنی ، آسمان باش تا کبوتری در دلت پرواز کند

.................................... 

هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید بدانید که علتش تنها یک چیز است و آن اینکه تصور روشنی از ارزشهای خود ندارید
آنتونی رابینز

.................................... 

اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری
کن که قابل نوشتن باشد
بنجامین فرانکلین

.................................... 

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ،چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند.
فیثاغورث

.................................... 

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد بلکه دیر یا زود برد با آن کسی است که بردن را باور دارد

.................................... 

یا سخنی داشته باش دلپذیر ، یا دلی داشته باش سخن پذیر . . .

.................................... 

عاشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ،
عاشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم

.................................... 

بجای آنکه فکر کنیم که چرا گل ها خوار دارند به آن فکر کنیم که چرا خوارها گل دارند

.................................... 

نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته خود را هدر دهی
.. سعید نفیسی

.................................... 

التماس به خدا جرأت است . اگر برآورده شود ، رحمت است ، اگر برآورده نشود ، حکمت است . التماس به انسان خفت است . اگر برآورده شود ، منت است ، اگر برآورده نشود ، ذلت است

.................................... 

به خودتان قول بدهید ، هیچوقت به امید تغییر دادن کسی
با او وارد زندگی مشترک نشوید

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعت 18:53 توسط صدف |


تقلب خفن..........

همه ی ما تو زندگیمون تقلب کردیم، حالا نه فقط تو امتحانا، اما امروز یه روش خفن تقلب در امتحان به جامعه ی متقلبین جهان معرفی میکنیم که امیدواریم مورد پسند شما عزیزان واقع شده و در فصول سرما باعث پاس شدن دروس و واحدهای شما شود!!! و با تشکر از این دانشجو!

عکس طنز : خفنترین روش تقلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ساعت 8:1 توسط صدف |


ان ها چه کردندو ما چه میکنیم........

 

 

 

امروزبرای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله!ترا وقت نداریم

امروز به فتوای خرد عشق حرام است

از عشق مگو قصه که ما وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهرملاقات خدا وقت نداریم

چونفرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه یک قبله دعا وقت نداریم

در عافیت اباد جهانُبزم نشینیم

ای درد جوانمرد تو را وقت نداریم

در کوفه ی تن غیرت ما خانه نشین است

 بهر سفر کرب بلا وقت نداریم

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد

ای سرخ گل لاله تو را وقت نداریم

هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم

 خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391 ساعت 16:0 توسط صدف |


عروس افغان...................

لاله وليلي با يكديگر از كودكي رشد كرده بودند ويكديگر را به طوري دوست داشتند چنان كه اعضاي يك خوانواده بودند وامروز يكي از ان روز هاي درد اور براي لاله ويكي از بهترين روز هاي هفته براي ليلي بود اخر امروز قرار بود ليلي الوان را در كنار رودخانه ملاغات كند والوان چه كسي بود او فرزند خان ايل بوداو مردي سفيد پوست با چشماني ابيوموهايي بور بود الوان مجنون اين ليلي بود لا له هميشه از اين زجر ميكشيد كه چرا ليلي ميتواند عشقش رابه الوان ابراز كند ولي او نه اري لاله نيز در دل عاشق بود عاشق مجنون ليلي عاشق الوا ن امروز ليلي ان لباسي را بر تن كرده بود كه الوان به او هديه داده بود لباسي كه وقتي ان را بر تن ميكرد مانند فرشته ها ميشد اخر امروز يك روز معمو لي نبود ليلي انقدر از خود بي خود شده بود كه حتي نميدانست راه رودخانه از كدام طرف است ليلي شتابان قدم بر ميداشت اما لاله بغض درگلويش گير كرده بودهر حظه دلش ميخواست دستش را از دست ليلي بكشد وبه مزرعه ي گلهاي مريم برود وهق هق گريه كند لاله عاشق گل هاي مريم بودليلي امروز ده دقيقه زودتر سر قرار حاضرشداخر امروز روز تولد ليلي بود بعد از چند دقيقه انتظار بالاخره الوان امد ليلي و الوان با ديدن يكديگر چنان شتابان به سمت يكديگر دويدند كه لاله بغضش تركيد و دوان دوان به سمت مزرعهي گل هاي مريم رفت اما ليلي و الوان انقدر قرق در تماشاي چهره هاي يكديگر بودند كه اصلا متوجه لاله نشدند ليلي الوان دستهايشان به هم گره خورده بودوبا لبخند با يك ديگر سخن ميگفتندولاله از انطرف با حسرت نگاهشان ميكرد كه ناگهان الوان جهبه اي كوچك را از جيبش بيرون اورد روي جعبه گل هاي رز قرمز كشيده شده بودچون ليلي عاشق گل  هاي رز بود الوان نيز به قشنگ ترين نحو روي جعبه گل رز كشيده بود وروي جعبه با خطي زيبا نوشته بود تقديم به ليلي ام ليلي عزيزم داشتن تو را مديون خداي بزرگم چون او تو را  به من هديه داد الوان در جعبه را باز كرد انگشتري زيبا از درون ان بيرون اورد ودست ليلي را گرفت و ان را در دستش كرد ليلي با خوشحالي گو نه ي الوان را بوسيد ولاله با ديدن اين صحنه اشك از چشمانشجاري شد

شما فکر میکنید اخر داستان چی بشه منتظر نظرا تتون هستم

              

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391 ساعت 15:41 توسط صدف |